تبليغاتX
دفترچه مشترک -
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 

دوباره میسازمت وطن/اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم/اگرچه با استخوان خویش

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچ کس نبود.یه روزگاری بود خیلی تیره و تار بود،همه یه جورایی از وضعیت موجود خسته و ناراحت بودن.آخه دلشون برای روزای خوش گذشته تنگ شده بود،از دروغ خسته شده بودند.

خلاصه هرچی به خرداد ماه نزدیکتر میشدیم،امیدها بیشتر میشد.همه جا رنگ سبز به خودش گرفته بود.دلها هم کم کم داشتن سبز میشدن.انگار داشتن از اول جوونه میزدن.مردم با لبخند زدن به همدیگه و نشون دادن علامت پیروزی بهم،نشون میدادن که چقدر امیدوارن و منتظر رسیدن روزای خوش هستند.

تا اینکه بلاخره روز آزمون فرا رسید!!!یعنی روز انتخاب!روزی که مردم برای انتخاب فرشته ی نجاتشون به پای صندوقهای رای رفتن.اما افسوس...!

افسوس که از فردای اون روز همه چیز خراب شد!اما اینجا آخر داستان نیست،عزیزانی رو که به دنبال رأیشون و حقشون بودن یا کشته شدن یا به گوشه ی زندان انداخته شدن!

حال که بعد از گذشتن این روزا،گذرم به اون خیابونای پر خاطره میوفته،بی اختیار بغضی گلومو فشار میده!خیابونایی رو که تا چندین روز پیش چه شور و هیجانهایی توش بود.اما حالا سکوت و خفقان نه تنها اون خیابونا،بلکه همه شهر رو فرا گرفته.

اما امید همه اینه که آخر قصه اینجا نباشه...!

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 
 
بالا