بزرگترین،خاطره انگیز ترین،شیرین ترین،و خلاصه بهترین شب زندگیم مثل یک چشم بر هم زدن تموم شد.
اصلا نفهمیدم چطوری گذشت!هنوز باوم نمیشه که جدی جدی من بودم که عروس بودم!من هستم که باید یه زندگی جدید رو شروع کنم!
به هر حال هر جوری بود گذشت و فقط خاطره اش است که برامون میمونه.حالا بعد تقریبا دو هفته که چندین بار عکسامو دیدم کم کم دارم باور میکنم که عروسی من بوده!
از خدای مهربونم میخوام که کمکم کنه بتونم زندگی خوبی رو شروع کنم و ادامه اش بدم.و در کنار احسان عزیزم بتونم زندگی ارومی داشته باشم.
سارا
|
+| نوشته شده توسط
احسان & سارا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387
|