تبليغاتX
دفترچه مشترک
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 احساس تنهایی و بیهوده گی
امروز بیش تر از هر روز دیگه ای احساس خستگی تنهایی بی حوصله گی می کنم

احساسی که تمام وجودم رو گرفته دنبال جایی برای داد زدن برای خالی شدن می گردم

دارم خفه می شم هیچ جا آرامش خاطر ندارم از همه کس و همه چیز بدم میاد از خودم بیش تر از همه بدم میاد جز یک نفر

 از محیط کار از همه چیز و همه جا

تنهام تنها

 کسانی که باهاشون درد و دل می کردم یا متواری هستند یا در دسترس نیستند یا اینکه کلا حوصله اشون بدتر از من سرجاش نیست و خودشون بی حوصله تر از من هستند از وضعیت بلاتکلیف بدم میاد از اینکه همش تو یه برزخی باشی بدم میاد از اینکه همش باید سرت عین کپک بکنی تو برف بدم میاد از اینکه همه چیز رو ببینی ولی کسی حرفت رو نفهمه و نتونی اون رو داد بزنی بدم میاد از اینکه نتونی دردت رو به کسی بگی بدم میاد از اینکه حرفت رو غلطی ترجمه کنن و وارونه جلوه بدن بدم میاد برای همین چیزهاست که دارم خفه میشم برای همین دوست دارم جایی برای داد زدن پیدا کنم  ولی کو اون جایی که بشه فقط یک قدم به خدا نزدیک تر بود و با تمام وجود دردت رو بهش بگی

خسته ام خسته

آیا کسی هست من رو یاری بده ؟؟؟

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 از دیروز تا امروز
بالاخره به قول آقای کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان پرونده انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری به پایان رسید و چیزی که از روز اول هم مشخص بود پس از ۱۵ روز اعلام کردند و فکر کردن که مردم خرند و هیچ چیز نمی فهمند غافل از اینکه مردم عاقل تر و باهوش تر از این حرف ها هستند . نمونه اش دیروز از صبح اعلام کرده بودند مسیر تجریش تا راه آهن قرار است زنجیره انسانی تشکیل شود و طبق روال این چند روزه نیروهای امنیتی که به اصطلاح آقایان حافظ امنیت مردم هستند و جالب اینجاست که حافظان مردم خود مردم را می زنند را از ساعت ۳ بعدازظهر در آفتاب در سرتاسر مسیر مستقر کردند غافل از اینکه مردم باهوش ما آنها را سرکار گذاشته و تا ساعت ۹ شب جهت دیدن مردم و خالی کردن عقده های خود منتظر گذاشتند و نیامدند و آن ها نیز دست از پا درازتر برگشتند به خانه هایشان تا شاید فردا و فرداها بتوانند سرگرمی این چند روزه اشان را ادامه بدند.

از همه این احوالات که بگذریم بالاخره دیروز صحت انتخابات تایید شد و از امروز ایران و ایرانی وارد سرنوشت دیگری خواهد شد که از راس آن تا پایین باید با آن دست و پنجه نرم کنند و باید گفت از امروز جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تبدیل شد و در واقع و به قول آقای موسوی وای به روزی که رییس جمهوری و رهبری با هم یکی شوند .

از امروز نگاه همه مردم ایران و جهان به ایران به گونه دیگری خواهد بود نگاهی که در آن نه دیگر از دموکراسی و نه آزادی بیان و نه انتخابات آزاد و نه راحت راه رفتن در خیابان های ایران بدون هیچ به پایی و نه روزنامه ای و نه صدا و سیمای بی طرف . کما این که تا به امروز هم شاید وجود نداشته ولی از امروز یقین حاصل می شود برای همه .

نه صداقت، نه انسانیت ، نه مشارکت ، نه امید به روزهای آینده ، نه تلاشی برای فردای بهتر و خیلی چیزهای دیگر ...

از امروز من و شاید خیلی های دیگر به ایرانی بودن خود دیگر افتخار نمی کنیم و حتی شاید افسوس می خوریم که چرا ایرانیم و چرا در چنین جامعه ای زندگی می کنیم.

از امروز سرنوشت کشور و من و تو و ما به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد به گونه ای که دیگر هیچ دخالتی در سرنوشت خود نداری و باید شعار <باز باید سرنوشت از سرنوشت > را دور ریخت و  این شعار را هر روز و همیشه با خود تکرار کنیم که < ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم > خردادی که روزهای خوش به خود کم و روزهایی که پر از تلخی زیاد داشته و خواهد داشت .

از امروز کشور دچار یک خفقان کامل شده و دوران یاس  و نا امیدی فرا رسیده است و من بیشتر از همه به دوستان خود در زندان و دوستانی که به گونه ای از این مخمصه بگیر بگیر فرار کرده اند و نمی توانند به زندگی عادی خود بازگردند می اندیشم به روزهای خوش و تلاش برای فردایی بهتر را که از آبان ماه پارسال با هم تجربه کرده ولیکن امروز در کنار من نیستم و من ناراحت از اینکه جز دعا کردن کاری نمی توانم بکنم می اندیشم و نگران از اینکه که چه بر سر دوستانم می آید . نگران از اینکه آیا آنها روزهای بهتر را تجربه خواهند کرد . هر چند ما هم هم اکنون روزهای خوبی را تجربه نمی کنیم.

فعلا ببخشید زیاد سرتون رو درد آوردم سعی می کنم به تنها دلخوشیم بیشتر سر بزنم و تند تند آپ دیتش کنم

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 

دوباره میسازمت وطن/اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم/اگرچه با استخوان خویش

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچ کس نبود.یه روزگاری بود خیلی تیره و تار بود،همه یه جورایی از وضعیت موجود خسته و ناراحت بودن.آخه دلشون برای روزای خوش گذشته تنگ شده بود،از دروغ خسته شده بودند.

خلاصه هرچی به خرداد ماه نزدیکتر میشدیم،امیدها بیشتر میشد.همه جا رنگ سبز به خودش گرفته بود.دلها هم کم کم داشتن سبز میشدن.انگار داشتن از اول جوونه میزدن.مردم با لبخند زدن به همدیگه و نشون دادن علامت پیروزی بهم،نشون میدادن که چقدر امیدوارن و منتظر رسیدن روزای خوش هستند.

تا اینکه بلاخره روز آزمون فرا رسید!!!یعنی روز انتخاب!روزی که مردم برای انتخاب فرشته ی نجاتشون به پای صندوقهای رای رفتن.اما افسوس...!

افسوس که از فردای اون روز همه چیز خراب شد!اما اینجا آخر داستان نیست،عزیزانی رو که به دنبال رأیشون و حقشون بودن یا کشته شدن یا به گوشه ی زندان انداخته شدن!

حال که بعد از گذشتن این روزا،گذرم به اون خیابونای پر خاطره میوفته،بی اختیار بغضی گلومو فشار میده!خیابونایی رو که تا چندین روز پیش چه شور و هیجانهایی توش بود.اما حالا سکوت و خفقان نه تنها اون خیابونا،بلکه همه شهر رو فرا گرفته.

اما امید همه اینه که آخر قصه اینجا نباشه...!

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 
 
بالا