دیگه کم کم داشت یادم می رفت که وبلاگی دارم آدم هایی هستند هر چند اندک ولی بالاخره سری به اینجا می زنند .
بعد از این همه مدت خواستم یادی از این دفترچه که در مواقع تنهايي تنها كسي بود كه به حرف هام گوش ميكرد كنم .
شايد الان بخاطر اين كم مي نويسم و فراموشش كردم كه يك نفر هست كه هميشه سنگ صبورم هست و از تنهايي تقريبا در اومدم (ميگم تقريبا چون بالاخره هركسي براي خودش تنهايي دارد) و سارا براي من همه چيز هست همه چيز .
با تمام وجود دوستش دارم و ديوانه وار عاشقشم .
غرض از نوشتن اين مطلب اين است كه بگم كه واقعا يك مقداري سكوت كردم هم بخاطر اين است كه ذهنم خسته است روح و روانم خسته است و كلا خسته ام
روح و روانم درد مي كند از لحاظ كار تو اين شركت لعنتي كه هر چي بدو بدو مي كني توش فقط محكوم ميشي .
از اين شركت لعنتي بدم مياد كه تو همه چيز زندگي من داره تاثير منفي ميزاره .
همين دلم خيلي پر بود ببخشيد.
|
+| نوشته شده توسط
احسان & سارا در یکشنبه یازدهم آذر 1386
|