تبليغاتX
دفترچه مشترک
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 به کعبه گفتم...
به کعبه گفتم من از خاکم تو از خاک          

چرا باید به دور تو بگردم؟!

ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی

برو با دل بیا تا من بگردم!

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه بیست و چهارم آذر 1386  |
 سكوت
دیگه کم کم داشت یادم می رفت که وبلاگی دارم آدم هایی هستند هر چند اندک ولی بالاخره سری به اینجا می زنند .

بعد از این همه مدت خواستم یادی از این دفترچه که در مواقع تنهايي تنها كسي بود كه به حرف هام گوش ميكرد كنم .

شايد الان بخاطر اين كم مي نويسم و فراموشش كردم كه يك نفر هست كه هميشه سنگ صبورم هست و از تنهايي تقريبا در اومدم (ميگم تقريبا چون بالاخره هركسي براي خودش تنهايي دارد) و سارا براي من همه چيز هست همه چيز .

با تمام وجود دوستش دارم و ديوانه وار عاشقشم .

غرض از نوشتن اين مطلب اين است كه بگم كه واقعا يك مقداري سكوت كردم هم بخاطر اين است كه ذهنم خسته است روح و روانم خسته است و كلا خسته ام  

روح و روانم درد مي كند از لحاظ كار تو اين شركت لعنتي كه هر چي بدو بدو مي كني توش فقط محكوم ميشي .

از اين شركت لعنتي بدم مياد كه تو همه چيز زندگي من داره تاثير منفي ميزاره .

همين دلم خيلي پر بود ببخشيد.

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا