تبليغاتX
دفترچه مشترک
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 تن و بهار
چشمه ها منتظرند ...

شيره حيات در رگ گياهان نيز

ابرها لبريز حيات

و زمين پر تمنا و انتظار ...

***

چشمه ها مي جوشند - غلغل كنان -

نبض حيات در رگ گياهان فواره مي زند - رقص كنان

ابرها مي بارند - سخاوتمند و سرشار -

و

زمين كام مي گيرد به اندازه انتظار - سرمست و بيقرار -

***

... بهار جوانه مي زند

و

طبيعت غرق شادي و زندگي مي شود

و مي نگرد " انسان " را

كه " او چه خواهد كرد "

زرد و پائيزي خواهد ماند

يا سرد و زمستاني ؟

يا

اراده " زيستن " خواهد كرد

و جامه رخوت و ياس از تن

خواهد كند

و " تن " به " بهار " خواهد سپرد

و " دل " به روشنايي " اميد "

خواهد شست

و

سبز خواهد شد

سبز سبز سبز

باز هم سال نو مبارك ، اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و هميشه سبز سبز سبز باشيد

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه سی ام اسفند 1383  |
 پيام نوروز
نوروز تكرار تحول است ، تكرار تلاش براي دوباره شكفتن و نگريستن به ديروز و پيوستن به فردايي كه در آن تحول مثبت و جديدي رخ مي دهد و آدمي را از جا زدن و ركود به بهبود و توسعه فرا مي خواند .

پس سال نو بر همه شما كه نسبت به من لطف داريد مبارك باد

سالي توام با موفقيت و شادكامي براي همه شما مخصوصا يك نفر كه بري من خيلي عزيزه و به من خيلي لطف داره و من هم خيلي دوستش دارم از خداوند منان خواستارم .

سالي كه گذشت سال خوبي براي من بود چون از يك طرف دوستان خوبي در كنارم ديدم و از طرف ديگه كاري خوب پيدا كردم و از همه مهمتر اينكه در شش ماه آخر سال من با يك نفر آشنا شدم كه خيلي نسبت به من لطف داره و خيلي من دوستش دارم و اون برام بهترين خواهر دنياست .

سال ۸۳ با همه خوبي ها و بدي هايش تمام شد . 

اما من اميدوارم كه سال ۸۴ سال خوبي هم براي من و هم براي همه شما و مخصوصا خواهر گلم باشه .و دعا كنيد كه من در اين سال برم دانشگاه و بتونم جواب همه محبت هاي خواهرم را بدم .

خواهري كه تو خواهري براي من هيچ چيز كم نذاشته و من نمي دونم كه چه جوري مي تونم از شرمندگي اون در بيام . خواهري كه من واقعا از ته دل و با تمام وجودم دوستش دارم و احترام خاصي برايش قائلم .

خواهرجونم انشاالله هر جا كه هستي و به هر چي كه فكر مي كني هميشه موفق و پيروز باشي و سربلند و من رو هم هيچ وقت فراموش نكني كه ميدونم قطعا همين طور هم هست .

                                                                                                                         انشاالله

ببخشيد اگه خواهر و برادري شد آخرش يه كم . 

اين هم كارت پستال عيد من .

كارت پستال   

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383  |
 بهترين خواهر دنيا
امروز خيلي روز خوبي بود . چون رفتم پيش خواهر جونم و يه كادوي خيلي خيلي خوشگل با يه متن از اون خوشگل تر ازش گرفتم . از اون بهتر اينكه بعد از مدتها تونستم سر كارش باهم يه مقدار تنها صحبت كنيم و يه مقدار خودموني تر و از همه مهمتر اينكه فهميدم كه اون چقدر من رو دوست داره و حاضر برام  از همه چيزش بزنه حتي كارش ولي يه چزيش برام جالبه واون اينكه دوست داشتن من رو اصلا به رو خودش نمي ياره تا شايد بخوام من پر رو بشم ولي من كه نمي تونم عين اون باشم نميدونم چه جوري اون تحمل ميكنه .

خلاصه اينكه من خيلي اذيتش مي كنم و اون هم لطف ميكنه كه من رو قبول مي كنه  

و آخر  اينكه من  خيلي خيل خيلي دوستش دارم

اون بهترين خواهر دنياست براي من .

تا بعد .

بعدا ازش بيشتر خواهيد شنيد .

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383  |
 خاطره دوست
سالها گذشت

و بيش از چند لحظه

در خاطرم نيست

لحظه اي كه به دوستي گفتم سلام

و

لحظه اي كه دوستي به صورتم لبخند زد

.......

لحظه هايتان خاطره باد

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383  |
 
امشب هيچي ندارم تا براتون بنويسم

چون امروز حالم حسابي گرفته بود و حوصله نداشتم

همين باشه تا بعد

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1383  |
 آيينه
آيينه اي

در برابر

آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم

                                                   

                       احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383  |
 بهار بر مي گردم
نگاهي حسرت بار

كاسه اي اشك

رفتنم را چه فقيرانه بدرقه كردي

مثل آسماني كه ستاره هايش را

گم كرده باشد !

 نمي دانم

چقدر دلم برايت تنگ مي شود ؟

ولي بهار بر مي گردم

تو بهار را مي شناسي ؟

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه بیست و دوم اسفند 1383  |
 سنگ
بهار را

به گيسوانت سنجاق بزن

اولش كه دنيا

اين همه سنگ نبود

كوه بود

ني لبك

و وسوسه نقاش

در شبيخون نبض گياه .

بهار را

به گيسوانت سنجاق بزن

مرا تا اعتماد معلق

روياهايت

اين همه سنگ را

نمي شود قصه كرد

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه بیست و دوم اسفند 1383  |
 سخاوت بهار
بهار را

و باران را

خوب مي شناسي

تو كه آن سوي فصلها

روييده اي

اينجا ماييم و خشكسالي عشق

و دستي كه به دامان تو

آويخته ايم

اي دستهايت لبريز از طراوت

كمي هم براي سرزمين دل ما

باران باش !

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در جمعه بیست و یکم اسفند 1383  |
 دل چه قابل دارد
دل نمي خواهي مگر اين دل بفرما مال تو

يك وجب درياي بي ساحل بفرما مال تو

مثل ياس عشق ريشه كردي دست خوش

هر چه هست و نيست آب و گل بفرما مال تو

ديدن و چشم انتظاري ، بي كسي ، آوارگي

يك حقيقت عمر بي حاصل ، بفرما مال تو

دل چه قابل دارد اي هستي تعارف مي كني

لاله زاري داغ و ناقابل بفرما مال تو

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383  |
 درد
دلم غمنامه درد است بي تو

تمام فصل من سرد است بي تو

نباشي رنگ سبز خاطراتم

خزان آلوده و زرد است بي تو

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه هجدهم اسفند 1383  |
 نمي دانستيم
در ذهن بيابان

درخت را

وانهاديم

بي نهر و بي لبخند

و نمي دانستيم

ديگر بال سپيد هيچ برنده اي از باممان نخواهد گذشت

نگاه كرديم

و رود را وانهاديم

در دستهاي فرسوده دشت

و نمي دانستيم

اگر خاك نباشد

ديگر قاصدكها

به ديوار باغ نمي چسبند

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه هفدهم اسفند 1383  |
 عشق ... عشق ...عشق ...
عشق زندگي است . عشق هرگز خطا نمي كند ، و زندگي ، تا زماني كه عشق هست به خطا           نمي رود . در بنيان تمامي مخلوقات ، عشق همچون عطيه اي برتر حاضر است .زيرا هنگامي كه هر چيز ديگري به پايان مي رسد ، عشق مي ماند .

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه شانزدهم اسفند 1383  |
 ۲ مرگ در ۲ روز خدا سوميش را بخيركنه
آخر هفته بدي را گذروندم روز سه شنبه كه پدر بزرگ مادرم فوت كرد و مجبور شديم چهارشنبه بريم شهرستان .

داخل پرانتز (پدر بزرگ مادرم خيلي مرد نازنيني بود ، خيلي با صفا و مهربون بود و از خدا حدود ۱۲۰ سال عمر گرفت و عمرش را داد به ما جوانها اون حدود ۱۰۰ نوه و نتيجه و نبيره داشت .)

ببخشيد پرانتز طولاني بود .

خيلي شلوغ بود همه اومده بودند بعدش همون چهارشنبه براي اينكه به كار بعدازظهرم يعني روزنامه  و كار فرداش يعني ايران خودرو  برسم راهي تهران شدم كه همون شب اعلام كردند كه مادر بزرگ پدرم هم حسابي حالش بد و فرداش اعلام كردند كه ايشان هم عمرش را داد به شما و مجبور شديم پنجشنبه هم بريم شهرستان و اين بار براي پدرم .

خلاصه اين بود آخر هفته ما .

ديشب كه از شهرستان اومدم يك راست رفتم روزنامه و سايت روزنامه را درست كنم و الان هم كه دارم مطالب را مي نويسم ايران خودرو هستم و از خستگي دارم مي ميرم و حسابي خوابم مي ياد چون توي اين چند روز فقط ۶ ساعت خوابيدم . تازه بعدازظهر هم بايد برم پيش خواهر جونم براي پشتيباني و بعدش هم برم روزنامه دوباره ،فكر نمي كنم جنازه ام هم برسه امشب خونه . دعا كنيد تا شب بتونم سر پا باشم .

همه اين قصه ها را گفتم كه بگم دو روز دنيا هيچ ارزش نداره و هممون را آخرش تو يك متر جا دفن ميكنند يعني از اين دنيا فقط يك متر مال خودمونه و تنها چيزي كه مي ماند در اين دنيا خوبي ها و بدي هاي ماست ،اميدوارم كه همه ما خوبي هامون بيشتر از بدي هامون باشه و اونها را تحت شعاع قرار بده .

انشاءالله

والسلام 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه پانزدهم اسفند 1383  |
 
امشب ز حال زار خودم گريه ام گرفت

از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت

وقتي كه پرده پرده دلم را نواختم

از ناله سه تار خودم گريه ام گرفت

پاييز مي وزد و تو لبخند مي زني

اما من از بهار خودم گريه ام گرفت

همچون شهاب سوخته ، آن سوي كهكشان

در حلقه مدار خودم گريه ام گرفت

يك تكه آفتاب برايم بياوريد

از آسمان تار خودم گريه ام گرفت

همين!

مي خواستم به صورت نثر بنويسم ديدم اين جوري بهتره

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383  |
 هيچي ... همين !
نمي دونم امشب هيچي ندارم بنويسم باشه تا فردا شب

فقط يه چيزي و اينكه خيلي خسته ام و بي حوصله اين روزها نميدونم چه مرگمه فقط اين را مي دونم حوصله هيچ كس را ندارم مخصوصا كار را

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه یازدهم اسفند 1383  |
 نيازمند
منم آن نيازمندي كه به تونياز دارم اي خدا بزرگ

اگر از تو باز دارم به كه چشم باز دارم اي خداي بزرگ

تويي آفتاب و چشمم به جمال توست روشن

غم چون نازنيني به هزار نياز باشد

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه دهم اسفند 1383  |
 دست خالي
ديروز خسته و خالي

خالي از طراوت باران

امروز تنها و مانده

مانده در نيمه راه

و فردا شايد فردا ...

نمي دانم !

بانوي باران هاي ناتمام !

رديف رديف پروانه

در مسير آمدنت

چيده ام

بانوي باران هاي ناتمام !

بيا و

بهار مرا

پر از شكوفه كن

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه نهم اسفند 1383  |
 بي مقدمه
امروز يه بنده خدايي كه من خيلي هم دوستش دارم به من مي گفت از نوشته هات معلومه كه بزرگ شدي و پخته نميدونم

 آيا به نظر شما من اينجوري شدم

آيا اين نوشته هاي درپيت من چيزي را ثابت ميكنه يا نه

نميدون الله و علم

هر چي از دوست رسد نيكوست

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در شنبه هشتم اسفند 1383  |
 بي عنوان
وقتي كه ميان درد ،محصور شديم

مانديم و به صبر خويش مغرور شديم

آرامش عشق ما كه طولاني شد

چون تخته شكسته ها زهم دور شديم

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه پنجم اسفند 1383  |
 
(...)

- خوشبختي كمي كه نيست

اين روزها ، سيب هايي كه گاز مي زنيم

سطرهاي خوانده و نخوانده

و دست هاي ما كه با هم اند

سيب سرخي در آب مي غلتد و تو لبخند مي زني

خوشبختي كمي كه نيست .

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در چهارشنبه پنجم اسفند 1383  |
 از ياس نو تا اقبال در اين يكسال چي گذشت ؟!
مثل برق و باد گذشت

يك سال گذشت

انگار همين ديروز بود

بله توقيف روزنامه وزين ياس نو را مي گم كه يك سال پيش در چنين روزهايي بود كه بسته شد و آب از آب هم در اين يكسال تكان نخورد  .

روزنامه اي كه اولين تجربه كاري من بود . روزنامه اي كه باعث شد دوست هاي خيلي خوبي پيدا كنم . روزنامه اي كه در آن فقط عشق و صفا و محبت بود همش

حيف و واقعا حيف كه توقيف شد .

روزهاي اول توقيف برام خيلي سخت بود . بعضي وقت ها حتي شب ها موقع خواب گريه مي كردم يادم شبي كه روزنامه توقيف شد ما همه با بچه ها قرار كافه گذاشته بوديم . جاتون خالي خيلي خوش گذشت اولش من فكر مي كردم كه بچه ها خيلي دمق هستند و درست فكر مي كردم ولي خودشون را زده بودند به بي خيالي .شب به يادماندني بود آن شب از ذهن من كه هيچ وقت نميره بعد از اون شب ديگه هر هفته بچه ها را مي ديدم با هم قرار بيرون مي گذاشتيم و همين شد كه كم كم با شرايط كنار آمدم و عادي شد برام تا اينكه در برنامه سالگرد انتشار ياس نو آقايان نويد يه روزنامه ديگه را براي بعد از عيد دادند و اين شد كه فكر كردم بعد از عيد حداقل با دوستانم در يك روزنامه كار مي كنيم و همان هم شد كه روزنامه وزين وقايع اتفاقيه منتشر شد روزها گذشت تا اينكه بعد از سه ماه روزنامه اي ديگر دوباره توقيف شد و اين پايان همه چيز بود . خيلي برام سخت بود چون برام تمام روزهاي ياس نو و توقيف آن تداعي شد و من باز هم گريه كردم ولي اين بار نه درتنهايي بلكه در تحريريه با صفا روزنامه و در كنار بقيه بچه ها .

گريه م يكردم چون پايان كار در كنار دوستانم بود و  ديدن كمتر آنها و متلاشي شدن گروهي كه خيلي با هم خوب بودند و هماهنگ و خيلي مهربون و دوست داشتني  .چون بزرگان تصميم گرفته بودند كه ديگه روزنامه بيرون ندند و اين شد كه همه بچه ها يك جا مشغول شدند ولي بعد از مدتي روزنامه اي ديگر دارد در مي آيد ولي اصلا اين روزنامه كه مثل اون يكي ها نمي شود چون هيچ كدام از بچه ها نيستند جز اندكي ،در اين روزنامه   نه روحي وجود دارد و نه حسي

زياد حرف زدم

 ببخشيدخلاصه انقدر بد مي نويسم چون  من از دلم حرف مي زنم نه از قلم براي اينكه  من كه بلد نيستم عين بچه ها ادبي بنويسم

اميدوارم كه روزي برسد كه امثال مرتضوي نباشند و خودمون (بچه ها ) روزنامه بزنيم

و اميدورام كه وضع روزنامه خوب بشه تا بتونيم باز مثل قبل با همه بچه ها دور هم باشيم البته اگه تا اون روز ، روزنامه وصال بده و منتشر بشه و توقيفش نكنن

فقط يه گلايه داشتم و اين، اين بود كه من فكر مي كردم در سالگرد توقيف ياس خيلي ها به اين روزنامه بها مي دند و حداقل يادي از اين روزنامه مي كردندچه در روزنامه ها و چه در وبلاگ ها

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه چهارم اسفند 1383  |
 
 
بالا