تبليغاتX
دفترچه مشترک
اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 از دیروز تا امروز
بالاخره به قول آقای کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان پرونده انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری به پایان رسید و چیزی که از روز اول هم مشخص بود پس از ۱۵ روز اعلام کردند و فکر کردن که مردم خرند و هیچ چیز نمی فهمند غافل از اینکه مردم عاقل تر و باهوش تر از این حرف ها هستند . نمونه اش دیروز از صبح اعلام کرده بودند مسیر تجریش تا راه آهن قرار است زنجیره انسانی تشکیل شود و طبق روال این چند روزه نیروهای امنیتی که به اصطلاح آقایان حافظ امنیت مردم هستند و جالب اینجاست که حافظان مردم خود مردم را می زنند را از ساعت ۳ بعدازظهر در آفتاب در سرتاسر مسیر مستقر کردند غافل از اینکه مردم باهوش ما آنها را سرکار گذاشته و تا ساعت ۹ شب جهت دیدن مردم و خالی کردن عقده های خود منتظر گذاشتند و نیامدند و آن ها نیز دست از پا درازتر برگشتند به خانه هایشان تا شاید فردا و فرداها بتوانند سرگرمی این چند روزه اشان را ادامه بدند.

از همه این احوالات که بگذریم بالاخره دیروز صحت انتخابات تایید شد و از امروز ایران و ایرانی وارد سرنوشت دیگری خواهد شد که از راس آن تا پایین باید با آن دست و پنجه نرم کنند و باید گفت از امروز جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی تبدیل شد و در واقع و به قول آقای موسوی وای به روزی که رییس جمهوری و رهبری با هم یکی شوند .

از امروز نگاه همه مردم ایران و جهان به ایران به گونه دیگری خواهد بود نگاهی که در آن نه دیگر از دموکراسی و نه آزادی بیان و نه انتخابات آزاد و نه راحت راه رفتن در خیابان های ایران بدون هیچ به پایی و نه روزنامه ای و نه صدا و سیمای بی طرف . کما این که تا به امروز هم شاید وجود نداشته ولی از امروز یقین حاصل می شود برای همه .

نه صداقت، نه انسانیت ، نه مشارکت ، نه امید به روزهای آینده ، نه تلاشی برای فردای بهتر و خیلی چیزهای دیگر ...

از امروز من و شاید خیلی های دیگر به ایرانی بودن خود دیگر افتخار نمی کنیم و حتی شاید افسوس می خوریم که چرا ایرانیم و چرا در چنین جامعه ای زندگی می کنیم.

از امروز سرنوشت کشور و من و تو و ما به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد به گونه ای که دیگر هیچ دخالتی در سرنوشت خود نداری و باید شعار <باز باید سرنوشت از سرنوشت > را دور ریخت و  این شعار را هر روز و همیشه با خود تکرار کنیم که < ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم > خردادی که روزهای خوش به خود کم و روزهایی که پر از تلخی زیاد داشته و خواهد داشت .

از امروز کشور دچار یک خفقان کامل شده و دوران یاس  و نا امیدی فرا رسیده است و من بیشتر از همه به دوستان خود در زندان و دوستانی که به گونه ای از این مخمصه بگیر بگیر فرار کرده اند و نمی توانند به زندگی عادی خود بازگردند می اندیشم به روزهای خوش و تلاش برای فردایی بهتر را که از آبان ماه پارسال با هم تجربه کرده ولیکن امروز در کنار من نیستم و من ناراحت از اینکه جز دعا کردن کاری نمی توانم بکنم می اندیشم و نگران از اینکه که چه بر سر دوستانم می آید . نگران از اینکه آیا آنها روزهای بهتر را تجربه خواهند کرد . هر چند ما هم هم اکنون روزهای خوبی را تجربه نمی کنیم.

فعلا ببخشید زیاد سرتون رو درد آوردم سعی می کنم به تنها دلخوشیم بیشتر سر بزنم و تند تند آپ دیتش کنم

احسان

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 

دوباره میسازمت وطن/اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو میزنم/اگرچه با استخوان خویش

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود هیچ کس نبود.یه روزگاری بود خیلی تیره و تار بود،همه یه جورایی از وضعیت موجود خسته و ناراحت بودن.آخه دلشون برای روزای خوش گذشته تنگ شده بود،از دروغ خسته شده بودند.

خلاصه هرچی به خرداد ماه نزدیکتر میشدیم،امیدها بیشتر میشد.همه جا رنگ سبز به خودش گرفته بود.دلها هم کم کم داشتن سبز میشدن.انگار داشتن از اول جوونه میزدن.مردم با لبخند زدن به همدیگه و نشون دادن علامت پیروزی بهم،نشون میدادن که چقدر امیدوارن و منتظر رسیدن روزای خوش هستند.

تا اینکه بلاخره روز آزمون فرا رسید!!!یعنی روز انتخاب!روزی که مردم برای انتخاب فرشته ی نجاتشون به پای صندوقهای رای رفتن.اما افسوس...!

افسوس که از فردای اون روز همه چیز خراب شد!اما اینجا آخر داستان نیست،عزیزانی رو که به دنبال رأیشون و حقشون بودن یا کشته شدن یا به گوشه ی زندان انداخته شدن!

حال که بعد از گذشتن این روزا،گذرم به اون خیابونای پر خاطره میوفته،بی اختیار بغضی گلومو فشار میده!خیابونایی رو که تا چندین روز پیش چه شور و هیجانهایی توش بود.اما حالا سکوت و خفقان نه تنها اون خیابونا،بلکه همه شهر رو فرا گرفته.

اما امید همه اینه که آخر قصه اینجا نباشه...!

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 مملکب گل و بلبل!

نزدیک یه هفته از انتخابات میگذره،اما چه انتخاباتی!

خیلی دلم گرفته! اعصابم خرابه...!

چرا باید یه دسته از بهترین و مومن ترین انسانهای این کشور تو بازداشتگاه و زندان باشند،و یه سری آدم وحشی تو خیابونا ول باشن که به قول خودشون دارن آرامش رو به شهر برمیگردونن،در حالیکه کاش خودشون میدونستند چقدر مزاحمند!!!

چرا باید همه سایت های درست حسابی فیلتر باشه؟!چرا باید شبکه های خبری بین المللی بسته باشه؟البته  جواب این یکی واضحه،اینقدر برنامه های صدا وسیما جذابه و اینقدر اخبار اون دقیق و راسته که مجالی برای دیدن شبکه های ماهواره باقی نمیمونه.

و هزاران چرای دیگه تو ذهنمه که همش یه جورایی استفهام انکاریه!

خلاصه امیدوارم خداوند هرچه زودتر انتقام تمام مظلولمان رو از ظالمان بگیرد...!

به امید روز های خوش گذشته.

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 یک دنیا بیکاری
سلام

چند وقتی هست که حوصله هیچ چیزی رو ندارم بدم نیومد به یاد قدیم اینجا یه چیزهایی بنویسم

چرا حوصله ندارم الان بهتون میگم

۱- این که کل ایران خودرو در عرض ۳ و ۴ ساعت کودتا شد و همه عوض شدن در حین این عوض شدن هم گرد آن به من هم رسید و من رو هم به خاطر اینکه پدرخانوممون در اونجا کار می کرده انداختن بیرون حالا بماند که چقدر کش و قوس داشتیم که الان حوصله گفتنش رو ندارم.

۲- بعد از اینکه از ایران خودرو ناامید شدیم دلمون رو به روزنامه یاس نو و دوران خوب روزنامه و شور و حال تحریریه آن خوش کرده و مشغول فراهم ساختن امکانات و تجهیزات جهت به چاپ رساندن روزنامه شدیم . قرار شد من در روزنامه مسول سایت و همچنین کمک آرش عاشوری نیا به عکاسی بپردازم که پس از یک شماره از چاپ آن روزنامه هم توقیف شد .

حالا من ماندم  و یک دنیا بیکاری و یک مقدار زیادی قسط و اجاره خونه البته حال بچه های روزنامه هم بهتر از من نیست .

در ضمن از تمام دوران ۵ ساله حضورم در ایران خودرو فقط مانده مقداری دوست خوب و خاطرات به یاد ماندنی با آنها و تنها چیزی که با رفتنم ناراحتم کرد از دست دادن دوربین دی ۳ نیکون بود . همین

از همین جا هم به همه اعلام می کنم که تخصص بنده در خصوص صفحه آرایی و عکاسی و امور سایت می باشد هرکس از دوستان کار سراغ داشت استقبال می کنم . در همین جا برام پیام بذاره بهش زنگ می زنم .

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 تولدم مبارک
تولدم مبارک!یه سال پیرتر شدم.

راستی این اس ام اس (پیامک)هم شده از سر باز کنی که مثلا ما هم تبریک گفتیم!

 

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 تولدم مبارک
|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 چه خبر
تو این مدت اتفاقات خوب بد زیادی پیش اومد!!!

مثلا اتفاق خوبش این بود که ما ماشین خریدیم !اما اتفاق بدش این بود که به قسط دومش نرسیده بود که تصادف کردیم(کرد!!!).و حالا بجای شیرینی ماشینمون باید خرماشو بدیم!!! 

اتفاق خوب دیگه این بود که دومین سالگرد عقدمون بود و احسان حسابی منو خجالت داد.

اما اتفاق خیلی بدی که افتاده اینکه روزنامه یاس داره ۲باره در میاد و احسان همه ی دغدغه اش شده روزنامه!!!

کاش اینقدر که روزنامه برا احسان مهم بود ....

خیلی غرغر کردم

فعلا

 

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388  |
 سالگرد ازدواج
امروز سالگرد عقد ماست

من کلا ۶ اردیبهشت را دوست دارم از یک جهت برای اینکه سالگرد عقدمون هست و از جهت دیگه این که مردی بزرگ ما رو عقد کرده بنابراین من و سارا قرار گذاشتیم که این روز را به خاطر مقدس بودنش سالگرد ازدواج خود بدانیم

بنابراین به عبارتی امروز سالگرد ازدواج ما هست

و ما از امروز وارد سومین سال آشناییمون شدیم در این دو سال روزهای خوش بسیار دیدیم

حالا من می خوام از همین جا یه تشکر ویژه از نفسم بکنم که تو این دو سال من خیلی اذیتش کردم و اون با صبوری و متانت خودش از همه اشتباهات من چشم پوشی کرده و من رو بخشیده است.

علی رغم اینکه همه میگن ازدواج چیز بدی هست و باعث اسیر شدن طرف میشه  ولی من معتقدم که تو این دو سال به چیزهایی رسیدم که برام خیلی خوب بوده

این بهترین عکس زندگیم و لحظه عقدمون

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا