اين دفترچه اي است مشترک که من و خانومی برایتون می نویسیم
 همینجوری
مینویسم به یاد گذشته

زندگی میگذرد به سرعت

به آرامی همیشه نیست اما میگذرد و ما را سرگرم خودش کرده

آینده.........!!!

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه دوازدهم تیر 1390  |
 دل تنگی
دل تنگم

دل تنگ دوستانی که ازم دور هست.دل تنگ عزیزانی که اگر الان در کنارم بودن صد در صد زندگانیم جور دیگری بود.

دلتنگم و دلتنگ باقی خواهم ماند تا وقتی که دوباره دور هم جمع شویم.

شاد باد!یاد گذشته شاد باد.

 

 

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه پنجم مهر 1389  |
 
این وبلاگ ما ترشید.احسان آقا که اصلا انگار نه انگار که یه زمانی وبلاگی هم داشته.همه زندگیش شده فیس بوک!

با سرعت بالای اینترنت ما هم که یه عکس حداقل نیم ساعت طول میکشه تا دانلود بشه!و کلاً نیم ساعت هم طول میکشه تا سایت بیاد بالا !اون وقت شما حساب کنید آقا احسان بخوان هر شب این دو تا کارو هم فقط انجام بدن وقتی برای وبلاگ و این صحبتا نمیمونه!

خلاصه این که وبلاگ عزیز ترشیده ما رو  ببخش.

 

سارا خانم

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در سه شنبه نهم شهریور 1389  |
 جمعه بازار
همیشه وقتی یه نفر میگفت رفتم جمعه بازار به نظرم یه جای افتضاحی میومد.تا این که بلاخره با صرار همسر جان و دوست جان جمعه ی پیش  رفتیم...

اما از وقتی رفتم خیلی باهاش حال کردم.مخصوصا قسمت عتیقه هاش!مثل گرامافون صفحه هاش و فرشهای قدیمی و تیله  و از این جور چیزا دیگه.

فقط حیف که یه جیب پر پول میخواد....!

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه چهارم مرداد 1389  |
 همینجوری!
زمان داره همینجوری سریع میگذره.انگار یکی دنبالش کرده ! بابا جان ما نخوایم روزها اینقدر زود بگذره باید چیکار کنیم؟

نمیخوام پدر مادرم پیر بشن!نمیخوام پیرا زمین گیر بشن!نمیخوام زهیر به این زودی بزرگ بشه!دوست دارم همیشه یه خاله ی جوون باشم!

نظری ندارید؟....

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه بیستم تیر 1389  |
 تحول
چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید...

امروز با تمام وجود به این جمله ایمان پیدا کردم!

احساس میکنم زمان خیلی سریع داره میگذره و من دارم جا می مونم!

از امروز میخوام تغییر کنم.

یا علی...

 

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در دوشنبه دهم خرداد 1389  |
 سال نو
سال ۸۸ سخت بود،اما هرچه بود گذشت!و یک سال از عمرمان کم شد.

نوروز ۸۹ را گذراندیم بدون وجود خیلی از عزیزانمان و در کنار عزیزانی دیگر.

امسال برای من و احسان سال سرنوشت سازی است!بلاخره معلوم میشه تکلیف این سربازی احسان چی میشه!

خلاصه خیلی برامون دعا کنید.

سارا

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389  |
 جایی برای تنفس
خیلی وقت بود این جا سر نزده بودم ولی باید اعتراف کنم که اومدم برای غر زدن

خدایش این وبلاگ ما هم اگه زبان داشت تا الان دادش در اومده بود از این صاحبان وبلاگ با این هم غر و ناراحتی. بگذریم

اومدم بگم روز به روز دارم خسته تر از دیروز می شم دارم از لحاظ روحی می پکم دیگه تقریبا دارم کم میارم .

خسته ام دنبال یکجا می گردم که حداقل برای یک ماه از هیچی خبری نباشه و بتونم ریفرشی داشته باشم .

از یک موضوعی خیلی ناراحتم و خیلی اذیتم می کنه میدونم که اشتباه است ولی دست خودم نیست . دوست داشتم به روزهای خوب دیروز روزهایی که هیچ قدرش رو ندونستم و از دست رفت برگردم .

دوست داشتم به روزهایی که همه دور هم بودیم برمی گشتم

دوست داشتم که از این فضا خارج می شدم

آقا یک کلام خسته ام خسته خسته

دنبال جایی برای تنفس برای نفس کشیدن برای ریفرش شدن می گردم جایی که توش امید نقش ببنده

|+| نوشته شده توسط احسان & سارا در یکشنبه نهم اسفند 1388  |
 
 
بالا